استقامت براى راه اعلى

مدير انجمن: najm134

استقامت در ارادت به اهل بيت عليهم السلام

پستتوسط najm134 » چهارشنبه سپتامبر 11, 2013 6:34 pm

یک خانواده‌‌‌‌ مظلوم و غریب در همین حوالی و در بزرگترین کشور شیعی جهان با هزاران مشقت و زیر سنگین‌ترین هجمه‌ها، حسینیه‌ای را بنا کرده‌اند تا غریو نام زیبای «حسین(ع)» در روستایشان طنین‌انداز شود.
تصوير
*خودتان را معرفی کنید:
- «ف.م» هستم که سه خواهر و سه برادر دارم.
*برادرانتان پیش شما هستند؟
-دو تا از آن‌ها در بندرعباس کارگر هستند، دیگری در خانه پدرزنش در نزدیکی ایرانشهر زندگی می‌کند و کار ندارد.
*در واقع شما اینجا تنها هستید؟
-همراه با پدر، مادرم و دو خواهر دیگرم اینجا زندگی می‌کنیم.
*روستای شما چند خانوار دارد؟
- حدود 400 خانوار است.

تصوير

فاصله میان منزل تا حسینیه

*شما تنها خانواده شیعه این منطقه هستید؟
-بله! حتماً حکمتی داشته است که ما اینجا باشیم تا از اباعبدالله الحسین(ع) یاد کنیم.
* شما به اینجا مهاجرت کردید؟
-پدرم مال این روستا نیست،‌ مادرم ساکن این روستا بوده، به همین دلیل پدرم در اینجا سکونت کرده است، همه ما در اینجا به دنیا آمده‌ایم.
*پدرتان از ابتدا سنی مذهب بوده است؟
-نه، ایشان از ابتدا شیعه بوده است.
*مادرتان چطور؟
-نه مادرم، چهار سالی می‌شود که شیعه شده است.

*اینکه شما تنها خانواده شیعه این روستا هستید، برای شما مشکلاتی نداشته است؟!

- چرا! در سال‌های اولی که حسینیه را راه‌اندازی کردیم، به ما خیلی فشار می‌آوردند، حتی موقعی که روحانی برای مراسم عزاداری به حسینیه می‌آمد، برخی افراد روی پشت‌بام می‌رفتند و مسخره می‌کردند، اما ما در مجالس با مهربانی نه با جنگ و دعوا برای آن‌ها توضیح می‌دادیم که این کار آن‌ها اشتباه است.
تصوير

نمای بیرونی حسینیه الزهرا(س)


*حسینیه را چگونه ساختید؟

-اول خانه و حسینیه یکی بود، برای ما هم سخت بود، اما تمام مراسم را توی حسینیه برگزار می‌کردیم، الان سه سالی می شود که حسینیه ساخته‌ایم.

*در حسینیه چه مراسم‌هایی برگزار می‌کنید؟

- در ایامی که روحانی و مداح می‌آید -فاطمیه، محرم، صفر و ماه رمضان- مراسم می‌گیریم و خرج می‌دهیم، از خواندن زیارت عاشورا، دعای توسل گرفته تا دعای ندبه و خواندن دعای جوشن کبیر در ماه رمضان، اگر موقعی هم روحانی نداشته باشیم، نوار می‌گذاریم و با نوار مراسم را برگزار می‌کنیم، برخی مواقع هم خودمان روضه می‌خوانیم، البته بعضی از مردم خودشان به حسینیه می‌آیند، برخی دیگر هم خودمان می‌رویم و دعوت‌شان می‌کنیم.
* غذا هم می‌دهید؟
- بله من و خواهرم آشپزی می‌کنیم.

* مراسم را برای چه کسانی برگزار می‌کنید، با توجه به اینکه شما تنها خانواده شیعه این روستا هستید؟!

- بعضی از اهل سنت روستا هم در مراسم ما حضور پیدا می‌کنند، برای خانم‌های روستا کلاس قرآن می‌گذاریم، البته چند نفری هم شیعه شده‌اند و بعضی هم دوست دارند که شیعه شوند، اما پدر و مادرشان اجازه نمی‌دهند.

تصوير

نمایی از روستا

*رفتار مردم روستا با شما چگونه است؟
-اکثر افراد این روستا بر ضد ما کار می‌کنند، مثلاً وقتی روحانی اینجا می‌آید، اعتراض می‌کنند. به ما می‌گویند برای چه اذان پخش می‌کنید، چرا تنها برای یک خانواده اذان پخش می‌کنید؟!
* با وجود این همه سختی چرا از این روستا نمی‌روید؟
-درست است که ما تنها خانواده شیعه این روستا هستیم، اما به خاطر برپا داشتن مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) هیچ وقت راضی نیستیم محل را ترک کنیم،‌ ‌اگر ما روستا را ترک کنیم، دیگر نامی از اهل‌بیت(ع) برده نمی‌شود.
*ممکن است که شما در این مسیر خیلی اذیت شوید؟!
-ما به خاطر زنده نگه داشتن اسم اباعبدالله(ع) این روستا را ترک نمی‌کنیم، هر چقدر هم به ما فشار بیاورند و اذیتمان کنند، هرگز بر نمی‌گردیم.(با تحکم خاص)

* با اینکه شما در مضیقه مالی قرار دارید،‌ اما در مراسم خرجی می‌دهید!

- اگر کسی از افراد خانواده درآمدی داشته باشد و پولی به دستمان برسد و روز شهادت یکی از ائمه نزدیک باشد، آن پول را خرج نمی‌کنیم و در مراسم ائمه خرج می‌کنیم.

*فقط شیعه‌ها در مراسم شما حضور پیدا می‌کنند؟

-نه سنی‌ها هم می‌آیند، هنگامی که برای مراسم ناهار یا شام درست می‌کنیم، اهالی روستا می‌آیند و غذا می‌گیرند.

تصوير

آشپزخانه


* این گونه که بر می‌آید، شما برای تأمین هزینه‌های زندگی در مضیقه هستید؟

-بله! مدتی است که پدرم دیگر کار نمی‌کند، البته خدا می‌رساند و اعتقاد داریم که اهل بیت(ع) ما را تنها نمی‌گذارند.

*شما دست‌نوشته‌هایی دارید، این‌ها را برای چه نوشته‌اید؟

-راستش یک‌سری حرف‌ها توی دلم بود و از خدا می‌خواستم کسی اینجا بیاید تا درد دل‌هایم را به او بگویم که ما چقدر در این روستا سختی می‌کشیم، برای همین هر چیزی که به نظرم می‌آمد یا در دلم بود را می‌نوشتم تا چیزی از قلم نیفتد.
*برای امام زمان(عج) هم نوشته‌اید؟
-بله! بعد از نماز و خواندن دعای فرج در دفترم درد دل‌هایم را یادداشت می‌کنم، هنگامی که پیش خودم فکر می‌کنم و به یاد سختی‌های مراسم عزاداری و گرمای بیش از حد اینجا می‌افتم، می‌بینم که این سختی‌ها با سختی‌هایی که امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) کشیدند، قابل مقایسه نیست، درست است که این شرایط سخت است، اما این سختی‌ها کجا و آن کجا!
*در همین روستا درس خواندید؟
- نه در روستای دیگری
* این روستا مدرسه هم دارد؟
-بله! تا مقطع راهنمایی دارد
* شما تا چه مقطعی درس خواندید؟
- دیپلم دارم.
*حوزه علمیه هم رفتید؟
-بله، هنگامی که دبیرستان بودم، صبح‌ها به مدرسه و بعد از ظهر‌ها حوزه علمیه می‌رفتم، از آنجایی که در آن مدرسه بیشتر اهل سنت بودند، خیلی ما را اذیت می‌کردند و از اینکه من حوزه می‌رفتم خیلی ناراحت بودند، برای همین جوری حوزه می‌رفتم که آن‌ها متوجه نشوند.
تصوير

منزلی که در ابتدا هم حسینیه بود و هم خانه
*با ماشین به مدرسه می‌رفتید؟
-نه یک ساعت و نیم با پای پیاده به مدرسه می‌رفتم و حوزه هم از مدرسه خیلی فاصله داشت، خیلی اذیت می‌شدم.

*مثل اینکه چند نفر از اهالی را شیعه کردید؟

-در حوزه که درس می‌خواندم، ماه رمضان که می‌شد می‌گفتند بروید احکام را بگویید، من هم می‌رفتم و به اهالی روستا می‌گفتم بیایید تا قرآن یادتان بدهم،‌خواندن قرآن در ماه رمضان ثواب دارد، در کنار قرآن از اهل‌بیت(ع) می‌گفتم و می‌گفتم که حضرت علی(ع) و فاطمه زهرا(ع) چگونه شخصیتی هستند.
وقتی اینجا می‌آمدند می‌گفتند رفتار شما خیلی خوب است،‌در حالی‌ که مولوی‌های ما اخلاقشان تند است، من هم می‌گفتم این اخلاق و رفتار تأثیرش از اهل‌بیت(ع) است، چرا که آن‌ها الگوی ما هستند، خلاصه کم کم با آن‌ها صحبت می کردیم و می‌گفتند که می‌خواهیم شیعه شویم، البته بعضی از آن‌ها که مریض بودند و شفای خود را از اهل‌بیت گرفتند، شیعه شدند و ما هم راهنمایی کردیم.
* فامیل‌های شما هم شیعه هستند؟
- نه اکثرا سنی هستند.
*رفت و آمد دارید؟
- بعضی از فامیلهای مادرم به خاطر اینکه شیعه شده‌ایم با ما قهر کرده‌اند.
*همسر شما شیعه است؟
-بله! البته دو دختر عمو دارم، بعد از اینکه ازدواج کردند‌، با اجبار همسرشان سنی شدند، برای همین من با یک شیعه از یک استان دیگر ازدواج کردم، چرا که در فامیل خودمان خواستگار شیعه نداشتم، الان هم خواهر بزرگترم به خاطر همین مشکل 28 سال دارد، اما ازدواج نکرده است، البته خواستگارهای سنی دارد که حاضرند سه میلیون تومان هم به پدرمان بدهند، اما مادرم می‌گوید اگر دخترم شصت سالش هم شود، او را به سنی نمی دهم، خواهرم حاضر است با یک شیعه کور ازدواج کند اما با سنی ازدواج نکند.
* شرطی هم گذاشتید؟
-بله! با امام حسین(ع) عهد بسته‌ایم که هر گاه شوهر کردیم، باید ماه رمضان، محرم و صفر اینجا باشیم تا در حسینیه مراسم عزاداری برگزار کنیم تا اسم اهل بیت(ع) همیشه اینجا باشد.
*یعنی به همسرتان این شرایط را گفتید؟
- بله وقتی خواستگاری آمدند، گفتم که من در این ایام باید اینجا باشم، زیرا با اباعبدالله(ع) عهد بستم که هر کجا باشم این ایام را اینجا باشیم.
* از امام حسین(ع) چه ‌درخواستی کردید؟
- گفتم: یا اباعبدالله ما در یک روستایی هستیم که خیلی مظلومیم، البته هر چقدر مظلوم باشیم به پای مظلومیت شما نمی‌رسد. (گریه بسیار)
تصوير

موانع ایجاد شده برای تردد این خانواده شیعی


* آب شما را بستند؟ در ماه رمضان آب نداشتید؟!

- بله لوله آب ما را بریدند و ما در ماه رمضان آب نداشتیم و مجبور بودیم برویم از یک چشمه آب بیاوریم، یک چاه آب زده بودیم، اما آن‌ها رفتند و یک کم آن طرف‌تر چاه زدند و 3 تا پمپ گذاشتند که باعث شد چاه آب ما خشک شود، راه‌های اصلی به سمت خانه ما را با چوب بستند تا هنگامی که روحانی به حسینیه ما می‌آید نتواند به راحتی عبور کند.
*شما بیشتر از نبود روحانی ناراحت هستید تا نبود امکانات مانند آب و برق!
-روحانی وقتی اینجا می‌آید، به طبع آن مراسم عزاداری با شکو‌ه‌تر است و ذکر اباعبدالله(ع) گفته می‌شود، ولی وقتی روحانی نیست، نمی‌توانیم مراسم خوبی برگزار کنیم.
*به نظر شما اینجا شبیه کربلا نیست،‌ آب و راه را به روی شما می‌بندند و هوا به شدت گرم است!
- (گریه)
* همیشه چادر می‌پوشید؟
- بله
* در گرما اذیت نمی‌شوید؟
- درست است که در گرما اذیت می‌شویم، اما باید این حجاب و عفاف باشد.

* در شهر، برخی بانوان با اینکه شیعه هستند اما حجاب درستی ندارند، شما چطور در این گرمای زیاد حجابتان این گونه است؟

- ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است/ ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است
از آنجایی که خانه‌ ما روی بلندی قرار دارد، اگر لباس و چادرمان رنگی باشد، جلب توجه می‌کند و می‌گویند ببینید شیعه‌ها چطوری هستند!
* از ابتدا این مکان را برای زندگی انتخاب کردید؟
-بله، اینجا برای پدربزرگ مادریم بود، پدرم اینجا را درست کرده، با الاغ وسیله‌ها را بالا آورد و ما هم بلوک را بالای سرمان می‌گذاشتیم و می‌آوردیم و به سختی این حسینیه را درست کردیم.

تصوير

نمای درونی حسینیه الزهرا(س) روستا

*وضعیت حسینیه شما خیلی بهتر از خانه شماست؟!

ـ این دو اتاق از ابتدا بوده و خیلی قدیمی است، داخلش که بروید، سیمان‌هایش ریخته و دیوارش ترک خورده است.
*چرا حسینیه تفاوت زیادی با محل زندگی شما دارد؟
- برای اینکه مکان مجلسی که برای اباعبدالله الحسین(ع) گرفته می‌شود، باید خوب باشد، ما هرگز راضی نمی‌شویم که خودمان در جای بهتری باشیم، نه این کار را نمی‌توانیم بکنیم، آنجا باید خیلی خوب باشد تا مردم به کوچکترین بهانه‌ای دور نشوند.
*از اینکه وقت خود را در اختیار ما قرار دادید، متشکریم.
- از زحمات شما و حجت‌الاسلام رضایی برای سر زدن به حسینیه الزهرا(س) نهایت تشکر را دارم، امیدوارم که خداوند ما را از پیروان راستین امیرالمؤمنین(ع) و خانم فاطمه زهرا(س) قرار دهد.

تصوير

نمای درونی منزل
najm134
 
پست ها : 1255
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

استقامت براى راه اعلى

پستتوسط najm134 » جمعه دسامبر 13, 2013 8:34 pm


براى جلوكيري از غصب و اشغال صهيونيستها هر روزه مسلمانان فلسطینی از زن و مرد و کودک هر روز به مسجدالاقصی می‌روند، و برنامه جند ساعته ديني دارند

مسلمانان فلسطینی از زن و مرد و کودک هر روز به مسجدالاقصی می‌روند، برخی در سخنرانی‌های دینی شرکت می‌کنند و برخی در جلسات قرائت قرآن. آنان تلاش می‌کنند تا نقشه‌های رژیم صهیونیستی برای یهودی‌سازی و یا حتی تخریب این مسجد را نقش بر آب کنند.

رفتارهای اخیر شهرک‌نشینان صهیونیستی مردم را به این فکر انداخته که چه اتفاقی در مسجد خواهد افتاد. اقدامات آن‌ها احساسات مسلمانان را تحریک می‌کند. ما در مقابل شهرک‌نشینان افراط‌گرای یهودی می‌ایستیم.

مسلمانان فلسطینی می‌گویند تلاش‌های شهرک‌نشینان افراطی یهودی برای محو هویت اسلامی مسجدالاقصی در ماه‌های اخیر بسیار افزایش‌ یافته است.

به امید ناکام گذاشتن نقشه‌های صهیونیست‌ها، مسلمانان فلسطینی از زن و مرد و کودک هر روز به مسجدالاقصی می‌روند، برخی در سخنرانی‌های دینی شرکت می‌کنند و برخی در جلسات قرائت قرآن. آنان تلاش می‌کنند تا نقشه‌های رژیم صهیونیستی برای یهودی‌سازی و یا حتی تخریب این مسجد را نقش بر آب کنند.

بیشتر این سخنرانی‌ها در محوطه مسجدالاقصی در مقابل دروازه مغاربه که از سال 1967 تحت کنترل نیروهای اسرائیلی است، برگزار می‌شود.

نیروهای اسرائیلی به فلسطینیان کرانه باختری و نوار غزه بدون داشتن مجوز، اجازه ورود به مسجدالاقصی را نمی‌دهند به همین دلیل است که فلسطینیانی مانند الآل از قدس شرقی روزانه مسافت‌ زیادی را به مقصد مسجدالاقصی طی می‌کنند.

فلسطینیان قدس شرقی خود را آخرین جبهه دفاع از مسجدالاقصی می‌دانند.
najm134
 
پست ها : 1255
تاريخ عضويت: چهارشنبه فبريه 03, 2010 10:15 am

افزایش اهانت به زنان مسلمان انگلستان در اثر اسلام هراسی

پستتوسط pejuhesh232 » چهارشنبه دسامبر 03, 2014 12:32 pm

افزایش اهانت به زنان مسلمان انگلستان در اثر اسلام هراسی


تصوير

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) - ایندپندنت در گزارشی آورده است :مطالعات جدید نشان می دهد که زنان مسلمان انگلیسی -به ویژه زمانی که از حجاب و یا نقاب استفاده می کنند- بیش از مردان در معرض هجوم های ضد اسلامی« اسلام هراسی» قرار دارند.
به گزارش سرویس ترجمه شفقنابه نقل از پایگاه الوفد، ایندپندنت نوشت: این مطالعه که توسط دکتر « کریس آلن» از اساتید علوم سیاسی اجتماعی دانشگاه بیرمنگهام انجام شده در تلاش است پا را از آمارها فراتر گذاشته و برای اولین بار صدای زنان مسلمانان به عنوان قربانی اسلام هراسی در غرب را به گوش همگان برساند.
در این مطالعه با 20 زن مسلمان در گروه سنی 15 تا 52 سال مصاحبه شد؛ و به هر کدام از آن ها فرصت داده شد تا مشکلات زن باحجاب در جامعه انگلیسی را با نقش های نمادین ایفا کنند.
ایندپندنت در ادامه به نقل از زنان مسلمان تاکید کرد: بسیاری از آن ها در نتیجه اسلام هراسی موجود، اغلب اوقات نمی تواند به تنهایی پا به خیابان گذاشته و بیرون روند، به طوری که گاهی اوقات از هویت خود به عنوان یک انگلیسی تردید کرده و تصمیم می گیرند بریتانیا را ترک نمایند.
« فیاض موغال» مسوول موسسه « ایمان المسایل» که مطالعه مذکور به تقاضای وی انجام شده بود، تاکید کرد: این اولین بار است که به زنان مسلمان فرصت داده می شود دردهای و رنج های خود را بیان کنند .
موسسه « اخبر ماما» که در زمینه ثبت جرایم و حوادث ضد اسلامی در بریتانیا فعالیت می کند تصریح کرد: بیش از 58 درصد از جرایمی که در سال های 2012 تا 2013 روی داد، علیه زنان بود که 80 درصد از آنان از حجاب و یا برقع و یا پوشاک اسلامی استفاده می کردند.
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

نحوه مواجهه با فريبخوردگان تبليغات دشمن

پستتوسط pejuhesh232 » پنج شنبه مارس 10, 2016 12:23 pm

نحوه مواجهه با فريبخوردگان تبليغات دشمن


یک فعال ضد اسلام در آمریکا با مشاهده رفتار محبت‌آمیز گروهی از مسلمانان، به تظاهراتش مقابل یک مسجد پایان داد.

به گزارش مشرق، یک فعال ضد اسلام در آمریکا که تظاهراتی را مقابل مسجد «نور» در ایالت میشیگان آمریکا ترتیب داده بود، پس از مشاهده رفتار محبت‌آمیز گروهی از مسلمانان، تظاهراتش را لغو کرد.

این زن آمریکایی با در دست داشتن پلاکاردی که شعارهای ضد اسلامی بر روی آن‌ها نوشته شده بود، منتظر گروهی از افراد بود که به تظاهرات وی بپیوندند اما این افراد با مشاهده جمعیت تک نفره تظاهرات، از شرکت در آن منصرف شدند.

Image

با این حال، این زن همچنان به تظاهرات خود مقابل مسجد ادامه داد. وی معتقد بود مسلمانان باید به سر بریدن افراد بی‌گناه پایان دهند.

در همین زمان، گروهی از مسلمانان مسجد به سمت زن رفته و ضمن در آغوش گرفتن وی، توضیح دادند که اقدامات وحشیانه گروه‌های تروریستی مانند داعش ربطی به اسلام و مسلمانان واقعی ندارد.

یک زن با حجاب اهل مکزیک به این معترض گفت که قاچاقچیان مواد مخدر در مکزیک، مسیحی هستند اما نباید اقدام آن‌ها را به پای مسیحیت و مسیحیان نوشت.

وی تاکید کرد که نازی‌ها که در جنگ جهانی دوم، جان انسان‌های بی گناه بسیاری را گرفتند نیز مسیحی بودند اما اقدام آنها ربطی به مسیحیت ندارد.

این زن که از رفتار مسلمانان شرمنده شده بود در جواب گفت که من نیت بدی ندارم؛ فقط می خواهم جلوی قتل و عام مردم بی گناه گرفته شود.

وی افزود: من برای برادران و خواهران مسلمانم دعا می کنم.

وی سپس به داخل مسجد رفت و همراه سایر مسلمانان صبحانه خورد.

Image

Image
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

تفنگ بچه‌ها را می‌گیرم، کتاب به آنها می‌دهم

پستتوسط pejuhesh232 » سه شنبه مه 17, 2016 11:22 am

تفنگ بچه‌ها را می‌گیرم، کتاب به آنها می‌دهم


در برف و باران، با دوچرخه یا پای پیاده، کتاب می‌دهد و تفنگ‌های پلاستیکی را می‌گیرد تا به جای خشونت؛ آگاهی نصیب کودکان بامیان افغانستان شود. گاهی از آدرس‌های نامشخص تهدید می‌شود که کتابی که توزیع می‌کند، باید دینی باشد در غیر این صورت دچار دردسر می‌شود.

به گزارش ایران، «صابر حسینی» دوست ندارد به سرنوشت «ملاله» دختر نوجوان افغانستانی که برای سوادآموزی به زنان هموطنش آماج گلوله‌های خشونت و کوته نظری طالبان شد فکر کند. تلفنش خط نمی‌دهد. از طریق تلگرام با او گفت‌و‌گو می‌کنم. می‌گوید در مسیر هستم شما سؤال‌ها را بنویسید به منزل که رسیدم سر صبر (باحوصله) روان(پاسخ) می‌دهم. سؤالات را می‌نویسم. می‌نویسد: «نام خدا سؤال هم زیاد دارید.» او در افغانستان <بنیاد کودک> راه انداخته تا کتابخوانی را در میان کودکان گسترش دهد.

چه شد که چنین ایده‌ای به ذهن شما رسید؟
خب برای شروع کارم دلایل زیادی هست، اما مهم‌ترین آنها این است که به اطفال از ابتدای زندگی‌شان کتاب برسانم.

دلایل دیگر؟
ترویج فرهنگ کتابخوانی، گسترش آگاهی از طریق کتابخوانی و...

کتاب‌ها را از کجا تهیه می‌کنید؟
اکثر کتاب‌هایی که گرفتم از اشخاص فرهنگی و برخی از نهاد‌های غیر دولتی بوده است.

تا الان به چند روستا کتاب داده اید؟
من در 10ساحه بامیان و در دو ولسوالی فعالیت دارم.

ولسوالی یعنی چه؟
استان

ساحه؟
منطقه

یک پوستر در تلگرام ایرانی‌ها در حال پخش است که برای شما کتاب جمع می‌کنند تا برای کودکان افغانستانی ببرید؟ از ایران چه تعداد کتاب به کودکان سرزمین‌تان داده اید؟
تا حالا با خودم از ایران کتاب نیاورده‌ام، اما کتاب‌هایی که از بازار کتاب افغانستان تهیه کردم اکثراً چاپ ایران هست. کتابفروشی‌ها هم با توجه به قوانین اینجا کتاب می‌آورند.

پس قضیه این پوستر تلگرامی چیست؟
از طرف ایرانی‌های داخل ایران من کتاب دریافت نکردم، اما دوستان ایرانی خارج از ایران به من کمک کرده‌اند. البته تعدادی از حامیان حقوق کودک متشکل از ایرانی‌ها و افغانستانی‌ها کمپیاین(فراخوان) جمع‌آوری کتاب را در تهران راه‌اندازی کرده‌اند.

از حامیان کودک ایران تا به امروز کتابی به دست شما رسیده است؟
نه. به خاطر اینکه فعالیت این دوستان برای جمع‌آوری کتاب به تازگی شروع شده است، هنوز تعداد کتابی که قرار هست فرستاده شود جمع نشده. البته این دور نیست.

کتاب‌ها را از چه طریقی به شما می‌رسانند؟
این کتاب‌ها از طریق باربری قانونی قرار هست فرستاده شود.

ایران هم آمده اید؟
بله. آن هم سال‌های خیلی قبل.

سفر با دوچرخه در مسیرهای کوهستانی سخت نیست؟
برای من سفر با دوچرخه، به‌رغم سختی و خطرات احتمالی لذتبخش هست. من فقط به خوشی اطفال فکر می‌کنم. همین باعث میشه سختی و خطرات احتمالی را تحمل کنم.

تا الان با خطر یا حادثه‌ای رو به رو شده‌اید؟
نه، خوشبختانه اتفاق خاصی برایم رخ نداده است.

تا به امروز چقدر کتاب جمع کردید و برای چه سنی هستند؟
من 6 و نیم ماه قبل با 200جلد کتاب قصه شروع به فعالیت کردم و در حال حاضر 6500جلد کتاب جمع‌آوری کرده‌ام. این کتاب‌ها متعلق به رده‌های سنی مختلف هست.

در مسیر حتماً به کودکانی می‌رسید که سواد ندارند؛ چه کسی برای آنها قصه می‌خواند؟
اطفالی که به سن رفتن به مکتب رسیده‌اند، اکثراً می‌توانند از کتاب‌های من استفاده کنند. البته برخی ضعیف و برخی قوی اند. تعدادی هم که سواد ندارند کسانی هستند که در خانه معمولاً با سواد یا کم سواد دارند که کتاب‌ها را برایشان بخوانند.

با توجه به ناامنی‌هایی که در کشور افغانستان وجود دارد با خطری رو به رو نشده اید؟ کسی با کتاب خواندن شما مخالفت ندارد؟
با توجه به ملاحظات من و همچنین برخی مشاوره‌های امنیتی هنوز مشکلی خاص پیش نیامده، البته این به این معنی نیست که خطری وجود ندارد. گاهی از آدرس‌های نا مشخص تهدید می‌شوم.

مضمون تهدیدها چیست؟
منظورم از تهدید از جانب کسانی است که تلفنی اخطار داده‌اند که کتابی که توزیع می‌کنم باید دینی باشد در غیر این صورت دچار دردسر می‌شوید...

هیچ وقت فکر می‌کنید که ممکن است سرنوشتی مثل «ملاله» پیدا کنید؟
خب فکر نکنم بهتر است. برای اینکه دیوانه‌کننده است آدم تصور کند یک روزی با سرنوشت سخت روبه‌رو خواهد شد. گرچند(هرچند) گاهی ترس دارم.

کودکان بامیان کودکان کارند؟
بله کودکان بامیان کودکانی هستند خیلی محروم، در عین حال با استعداد.

استقبال کودکان از کتاب‌ها چطور است؟
در ابتدا پسران و دختران از من کتاب می‌گیرند اما هر چه زمان می‌گذرد پسر‌ها کم می‌شود و دختران زیادتر. انصافاً دختران کتابخوان‌های جدی کتابخانه سیار هستند.

گفته بودید که کتاب‌ها را به نوبت به بچه‌ها می‌رسانید؛ کتاب‌ها سالم برمی گردد یا خط خورده اند؟
بله، کتاب‌ها به نوبت توزیع و بعد تبدیل می‌شوند. در ساحه(منطقه) که اول کتاب می‌برم معمولاً تعداد کتاب تلفات دارم، اما هر چه از فعالیتم می‌گذرد تلفات کتاب کم می‌شود. نه خط خوردگی نداریم خوشبختانه.

فکر می‌کنید اگر خانم بودید و تصمیم می‌گرفتید با دوچرخه به کودکان کتاب برسانید با چه اتفاقاتی رو به رو می‌شدید؟
خب یقیناً مشکلات خاص خود را می‌داشت ولی در همان حال هم فعالیت‌ها جریان پیدا می‌کرد. ما اینجا تیم دوچرخه سواری داریم که خانم‌ها در آن عضویت دارند.

برخورد والدین روستاهایی که به آن سفر می‌کنید چگونه است. وقتی به شب می‌رسید کجا اقامت می‌کنید؟
در ساحات(مناطق) نزدیک من در خانه کسی نمی‌مانم، اما در ساحات دور دست که شب می‌شود من باید آنجا بمانم. در این‌صورت رفتار آنان برایم جالب هست. آنان معمولاً چندین نفر از وابستگان‌شان را جمع می‌کنند و به احترام من میهمانی می‌گیرند. کودکان هم خوشحالند گویا به موفقیت کلان رسیده‌اند.

طولانی‌ترین مسیری که رفتید چقدر طول کشیده و برای چند کودک آنجا کتاب برده اید؟
طولانی‌ترین مسیر که من کتاب رساندم دو ساعت با ماشین راه است؛ بقیه‌اش پیاده. در چند قریه. در آنجا من در حدود 200 کودک را کتاب دادم. البته آنجا مسیر ماشین‌رو نیست. وقتی شروع به کتاب دادن کردم حدوداً 6 ساعت طول کشید. با توجه به فاصله روستاها. البته فعلاً اعضای محلی در آنجا فعالیت دارند که از هر روستا کتاب‌ها را جمع‌آوری می‌کنند و برای تبدیل کتابها من به آنان کتاب می‌رسانم.

شما این مسیر را با دوچرخه طی می‌کنید؟
دور‌ترین مسیرها را نه، پیاده.

نخستین کتابی که خواندید به خاطر دارید؟
کودکی من هم مثل کودکی خیلی از افغانستانی‌ها در جنگ و آوارگی گذشت. نخستین کتاب که خواندم نامش دقیق به یادم نمی‌آید ولی مجموعه‌ افسانه‌های دلنشین دری بود.

تو برف و باران گیر نیفتاده اید؟
خب کار من زیادترین فعالیتش‌ در زمستان در هوای برفی هست. برای اینکه در زمستان مکاتب اینجا تعطیل است و من باید به اطفال که مکتب نمی‌روند کتاب برسانم. در کل در هوای برفی و بارانی برای من رساندن کتاب سخت است. مخصوصاً در روستا‌ها که باید از مسیر ناهموار و گلی بگذرم.

وضعیت سواد کودکان افغانستان چطور است؟
من زیادتر با کودکان کتابخوان سر و کار دارم. متأسفانه دقیق معلومات ندارم. ولی تا جایی که خبر دارم آمارش در حال کم شدن هست. برای اینکه مردم بعد از پایان جنگ رو به تحصیل آورده‌اند.

گفتید بعضی وقت‌ها بچه‌ها برای شما قصه می‌گویند؛ زیباترین قصه‌ای که از بچه‌ها شنیده اید...
قصه خاصی حالا در خاطرم نیست. کودکان اینجا همان قصه‌های معمول که از بزرگان می‌شنوند را تعریف می‌کنند. مثلاً قصه یا افسانه پادشاه یا دیو و پری.

قصه تلخ هم برای شما تعریف کرده اند؟
قصه تلخ که نمی‌توان گفت ولی خاطرات بزرگان‌شان است که بعضی از نان می‌گویند. خاطرات جنگ و قتل و فرار‌ها از میدان جنگ.

تا الان کسی به شما گفته است که مثلاً به جای کتاب برای ما نان بیاور؟
نه

گفته بودید که تفنگ پلاستیکی‌ها را می‌گیرید و کتاب به کودکان می‌دهید؟
توضیح دادم که در کنار کتاب دادن از عادات بد مثل کشیدن سیگار و... خود‌داری کنند. یا از بازی با ابزار خشین(خشن) دوری کنند.
با توجه به همین توصیه‌ها آنان خودشان به این نتیجه رسیده بودند که دیگر با تفنگ پلاستیکی بازی نمی‌کنند. تفنگ‌ها را به من دادند که برایشان کتاب بیاورم.

شده در روستایی توقف کنید و کتاب داستان برای کودکان بخوانید؟
بله. من در این روزها هر جا می‌روم با اطفال نشسته و کتاب می‌خوانیم.

پس باید همه کتاب‌هایی که برای بچه‌ها می‌خوانید، حفظ باشید؟
نه به این حد که شما فکر می‌کنید.

راستی این کتاب‌ها که به بچه می‌دهید؛ بیشتر چه نوع کتاب‌هایی هستند؟
کتاب‌های من فقط داستانی هست.
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

استقامت علويان اذربايجان براى حفظ تدين

پستتوسط pejuhesh232 » جمعه ژوئن 03, 2016 9:14 pm

استقامت علويان اذربايجان براى حفظ تدين


به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، اسکندر حسین‌اف از جمله انقلابیون آذربایجان است که دلی مالامال از عشق خمینی دارد. او برای ما از علاقه شدیدش برای شرکت در جبهه‌های دفاع مقدس و تلاش‌هایی که برای فرار از کشور آذربایجان و شرکت در این جنگ داشته گفت. مصاحبه ما با اسکندر حسین‌اف شنیدنی‌های زیادی از تاثیرات انقلاب اسلامی بر مردم آذربایجان دارد.

دین به انتهای خود رسیده بود

من اسکندر حسین‌اف از جمهوری آذربایجان هستم. تحصیلات متوسطه و دانشگاهی را در آذربایجان گذراندم و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم آمدم. در ایام پیروزی انقلاب ایران کلاس سوم راهنمایی بودم. ما در شهر جلیل آباد زندگی می‌کردیم که نزدیک مرزهای ایران است.

قبل از انقلاب دین در آذربایجان به انتهای خود رسیده بود. مثلاً شهر ما حدود 130 هزار نفر جمعیت دارد. من از کودکی فقط روخوانی قرآن یاد گرفته بودم. به خاطر همین در شهر من را با تعجب با انگشت به همدیگر نشان می‌دادند، انگار یک مرجع تقلید دیده‌اند! یا مثلاً پدرم یک روز در ماه رمضان افطاری می‌داد و مقید بود که فقط روزه داران در آن شرکت کنند. از جمعیت 130 هزار نفری فقط 30 -40 نفر روزه گرفته بودند که در افطاری شرکت کنند، همه آنها هم پیرزن و پیرمرد بودند.

چون من قرآن خوان بودم، همیشه پیش پیرمردها بودم! یادم هست که هر پیرمردی که از دنیا می‌رفت، بقیه می‌گفتند یک دین دار دیگر هم رفت و کم کم کل دینداری از بین می‌رود. بعضی‌های دیگر هم بودند که می‌گفتند دین دوباره احیا خواهد شد، دینداری به مو می‌رسد ولی پاره نمی‌شود.

فقط در ده روز محرم مسلمان می‌شدند

در مدارس و رسانه‌ها مدام مباحث ضددین مطرح می‌شد. مارکسیسم و لنینیسم تدریس می‌شد. تنها چیزی که دین را تا آن زمان نگه داشته بود ده روز اول محرم بود. در این ده روز مردم دوباره مسلمان می‌شدند. دزد دزدی نمی‌کرد، مشروب خوار مشروب نمی‌خورد. ولی دهه عاشورا که تمام می‌شد دوباره همه کارها شروع می‌شد.

از بس کاریکاتور از آخوندها دیده بودیم، تا اسم آخوند می‌آمد، یک آدم زشت وحشتناک در ذهنمان می‌آمد. آخوند را کسی می‌دانستیم که در قبرستان می‌نشیند و قرآن می‌خواند و از مرم پول می‌گیرد. خلاصه هیچ چیز مثبتی از دین و دینداری و آخوندجماعت در ذهن مردم وجود نداشت.

در ابتدا کمونیست‌ها با انقلاب مخالفت نمی‌کردند

اوایل انقلاب کمونیست‌ها دشمنی با انقلاب نشان نمی‌دادند. چون انقلاب از یک طرف ضدغربی بود و از طرف دیگر آنها امید داشتند که به وسیله حزب توده بتوانند انقلاب را مصادره کنند و حکومت را به دست بگیرند. فکر نمی‌کردند که این انقلاب بتواند روی فکر مردم تأثیر بگذارد. لذا اوایل انقلاب تلویزیون شوروی همه اخبار و مراسمات مربوط به انقلاب مثل ورود امام به ایران را نشان می‌داد. بنابراین نتیجه‌ای که حاصل شد این بود که ذهنیت منفی مردم نسبت به روحانیت تغییر کرد. همان آخوندی که سالها تحقیرش می‌کردند آمده و در کشوری مثل ایران انقلاب کرده و حکومت را به دست گرفته است. مردم با خود می‌گفتند چطور آخوندی که مرتجع و خرافی است توانسته چنین انقلابی برپا کند و بعد آن را مدیریت کند؟! خود کمونیست‌ها نفهمیدند که دارند با دست خودشان تبلیغات 70 ساله‌شان را بر باد می‌دهند.

بعد کم کم متوجه شدند که دارند اشتباه می‌کنند. لذا شروع کردند به تبلیغات. مثلاً می‌گفتند که خمینی تربیت شده شوروی است و در تاتارستان روسیه همراه 9 نفر دیگر تربیت شده‌اند. این هنر کا گ ب است که می‌تواند حتی مرجع تقلید کمونیست تربیت کند. بعضی دیگر می‌گفتند که خمینی را انگلیسی‌ها درست کردند. اختلافات شدیدی درباره ماهیت امام خمینی شکل گرفته بود. من یک کتاب خاطره از آن دعواها دارم. مثلاً یک آخوندی بود که با عصبانیت روی میز می‌زد و می‌گفت به قرآن قسم این آدم جاسوس انگلیس است چرا شما نمی‌فهمید؟

آنها امید داشتند که با برنامه‌های طولانی مدتشان می‌توانند ایران را نیز کمونیست کنند و بر آن حکومت کنند، اما حالا می‌دیدند که برعکس مذهبی‌های ایران دارند در آذربایجان و شوروی نفوذ می‌کنند. لذا بعد از انحلال حزب توده ایران که امید داشتند از طریق آن بتوانند بر ایران حکومت کنند، تلویزیون شوروی بمباران تبلیغاتی علیه انقلاب و امام را شروع کرد.

آنهایی که مسخره می‌کردند، مذهبی شدند

امام با انقلاب یک روح تازه‌ای در جامعه آذربایجان دمید. کسانی که تا پیش از این اصل خدا را قبول نداشتند و با من درباره وجود خدا بحث می‌کردند، حالا مذهبی شده بودند. من بعضی‌ها را باورم نمی‌شد که مذهبی بشوند ولی به برکت انقلاب مذهبی شدند. به نظر من این از کرامت امام بود که توانست تصرف روحی در افراد انجام دهد.

از این افرادی که با انقلاب ایران متحول شدند تعداد بسیاری وجود دارد. یکی از رفقای ما که الان هم مشغول فعالیت‌های انقلابی است، قبل از انقلاب ما را به خاطر فعالیت‌های مذهبی مسخره و تحقیر می‌کرد. وقتی می‌دید که من دو سه نفر را جمع کردم و برایشان درباره دین حرف می‌زنم، می‌آمد و مسخره بازی می‌کرد تا نگذارد من حرفم را بزنم. اما همین آدم در اثر نفس قدسی حضرت امام «ره» متحول شد و الان یک فرد انقلابی است.

مخفیانه برنامه‌های رادیوهای ایران را پیاده می‌کردیم

ما برنامه‌های مذهبی، سخنرانی‌ها و خطبه‌های نماز جمعه رادیو آستارا یا رادیو به یله سوار را ضبط می‌کردیم و بعد پیاده می‌کردیم. شب‌ها ده پانزده نفر مخفیانه جمع می‌شدیم و مطالب رادیو را پیاده می‌کردیم. دولت کمونیست اگر از فعالیت‌های ما مطلع می‌شد، اذیتمان می‌کرد.

قبل از هسته ما در جلیل آباد، هسته اولیه انقلابیون در نارداران باکو شکل گرفته بود. آنها برای ما ضبط صوت‌های قوی می‌آوردند تا بتوانیم برنامه‌ها را راحت‌تر ضبط و پیاده کنیم. هفته‌ای یک بار نیز می‌آمدند و نوارها و پیاده شده‌ها را می‌بردند و در شهرهای مختلف توزیع می‌کردند. این هسته‌ها تقریباً در همه شهرهای آذربایجان ایجاد شده بود.

یک خاطره طنز هم در این رابطه تعریف کنم. یکی از رفقای ما تعریف می‌کرد که من نماز جمعه آقای ملکوتی در تبریز را ضبط و پیاده می‌کردم. وقتی برای مردم صحبت می‌کردم عیناً حرف‌های آیت الله ملکوتی را تکرار می‌کردم. مثلاً آقای ملکوتی مثلاً خطاب به اداره گاز هم حرفی می‌زد، من در آذربایجان هم همان حرف را عیناً تکرار می‌کردم؛ مردم نمی‌فهمیدند چه می گویم، خودم هم نمی‌فهمیدم ولی می‌گفتم!

دانشجوی یمنی، مبلغ انقلاب ایران در آذربایجان

مرحوم حاج علی اکرام اف که رهبر انقلابیون آذربایجان بود تعریف می کرد که در امامزاده ای که در نارداران مدفون است و معروف است که ایشان خواهر حضرت معصومه «س» است، بعضی ها از باکو به زیارت می آمدند. یک دانشجوی خارجی پزشکی هر هفته به زیارت می آمد. دانشجوها روسی صحبت می کردند. یکی از رفقای ما که روسی بلد بود با او صحبت کرده بود و متوجه شده بود یمنی و شیعه است. با او رفیق شده بود و بعد از مدتی آن فرد یمنی شروع کرده بود مباحثی درباره اسلام و جهان اسلام و نهضت حضرت امام «ره» مطرح کردن. در آن مقطع امام هنوز در فرانسه بود و به ایران نیامده بود. گویا فرد بسیار آگاهی بوده است و حوادث را پیش بینی می کرده است. می گفت این دانشجوی یمنی همه اخبار را برای ما می گفت و ما بچه های روستا را جمع می کردیم و به حرف های او گوش می دادیم. ما هم آنلاین از طریق تلویزیون و رادیو اخبار انقلاب را گوش می کردیم. مثلا وقتی امام می خواست از پاریس به تهران بیاید به ما گفت نماز بخوانید و دعای توسل بخوانید تا امام به سلامتی به تهران برسد. چون احتمال دارد هواپیما را منفجر کنند.

با امثال شما در «جای دیگر» صحبت می‌کنم

یک روحانی نسبتا باسوادی به نام شیخ محمد ابراهیمی در منطقه ما بود که قدری هم محتاط بود. او از آیت الله شریعتمداری عدول کرده بود و مقلد امام شده بود. من با ایشان فامیل شده بودم و با من راحت تر صحبت می کرد. روزی با ایشان تنها بودم. گفتم رفتم باکو و در آنجا مراسم چهلم حضرت امام برگزار شده بود. شیخ الله شکور پاشازاده که روحانی حکومت و رییس اداره دینی قفقاز بود سخنرانی می کرد و حرف خیلی مهمی زد. گفت من یک رازی که به هیچکس نگفتم می خواهم به شما بگویم. من از وقتی امام را شناختم از ایشان تقلید می کنم.

Image
الله شکور پاشازاده

این را که گفتم شیخ خندید و گفت یک خاطره هم من برای تو تعریف کنم. چند سال قبل همین جا نشسته بودم که الله شکور پاشازاده آمد و گفت آمدم به تو سر بزنم. ولی من می دانستم که یک کاری دارد. پاشازاده گفت شیخ شنیدم اسم «او» را می برید. گفتم «او» کیست؟ گفت آیت الله خمینی. گفتم چه اشکالی دارد؟ گفت شما گفتید که او مرجع تقلید است. گفتم بله. گفت مرجع تقلید نیست، مجتهد هم نیست! گفتم مجتهد بودن را شما می توانی تشخیص بدهی یا من؟ گفت او اجتهاد هم داشته باشد از بین رفته است. گفتم چرا؟ گفت او تا حالا چند هزار زن حامله اعدام کرده! گفتم که من 50 سال است که این تبلیغات کمونیست ها را می شنوم و این حرف ها برایم تازگی ندارد. حرف حساب شما چیست؟ بعد گفت شیخ من شما را دوست دارم. الان حکومت روی شما حساس شده و می دانند که شما دارید چه کار می کنید. می خواست که من از کارهایم در دفاع از امام دست بردارم. آخرش گفت من به شما احترام می گذارم وگرنه با امثال شما در «جای دیگر» صحبت می کنم. منظور از جای دیگر زیرزمین کا گ ب است که شکنجه گاه کمونیست ها بود. گفتم ممنون که به من احترام می گذاری ولی بدان که روزی که قرار است من در قبر بخوابم، چه بهتر که با شهادت در قبر بخوابم.

«بکشید ما را» در باکو معروف شده بود

بزرگان انقلاب مثل شهید مطهری و شهید بهشتی که ترور شدند، در باکو جداگانه مراسم برگزار شد. سخنان امام درباره آنها سریعا در فضای جامعه پخش می شد. مثلا «بهشتی یک ملت بود» خیلی معروف شد. «بکشید ما را» هم خیلی معروف شده بود. این تعابیر امام باعث می شد که ما بخاطر این ترورها نسبت به ادامه انقلاب ناامید نشویم.

ماجرای کمک های مردمی آذربایجان به جبهه‌های ایران

جنگ ایران و عراق خیلی در آذربایجان پیگیری می شد. تک تک عملیات ها و نتایج آن تحلیل و بررسی می شد. به وصیت نامه ها و خاطرات شهدا خیلی پرداخته می شد. حاج علی اکرام اف در باکو مخفیانه با کنسول ایران اطلاعات و کتابهایی در این زمینه ردوبدل می کردند. شنیده بودند که در جبهه ها دوربین فیلم برداری احتیاج است. از بین مردم پول جمع کرده بودند تا صد تا دوربین بخرند اما آقای احد قضایی که آن موقع کنسول ایران در باکو بود گفته بود که پول را بدهید و نیاز نیست خود دوربین را بخرید. متدینین و حزب اللهی ها نسبت به جبهه های ایران احساس دغدغه می کردند و برای رفع نیاز جبهه ها کمک جمع می کردند.

هرکاری کردم تا بتوانم در جبهه‌های ایران شرکت کنم

من مدت ها برنامه ریزی می کردم تا بتوانم به ایران فرار کنم و در جنگ علیه صدام شرکت کنم. یک روستای مرزی بود که یک شرکت ساختمان سازی در آن مشغول بود. من بدون اینکه حقوق بگیرم یک ماه تمام هر روز صبح به آن روستا می رفتم و تا شب کار می کردم. ولی هدفم تنها شناسایی مرز و چگونگی فرار از آن بود. مرز به شدت آهنین و غیرقابل نفوذ بود. یک سیم خاردار بلند بود، بعدش یک منطقه ای بود که هر روز با شن و ماسه آنجا را شانه می کردند، به طوری که یک گنجشک هم پایش را آنجا می گذاشت مشخص بود. بعد از آن یک سیم خاردار دیگر بود، بعدش یک سیم خاردار دیگر. همه این ها را که رد می کردیم تازه پادگان های مرزبانی شروع می شد و به سربازان روسی با آن سگ های معروف شان می رسیدیم.

در آن زمان نتوانستم از مرز رد بشوم. بعد به سربازی رفتم. سربازی ام در جایی بود که چتربازانی را برای جنگ افغانستان تربیت می کردند. من در قسمت ساختمان سازی بودم و نمی گذاشتند به قسمت چتربازان بروم. کلی پول جمع کردم و با آشنابازی بالاخره توانستم به قسمت چتربازان بروم. هدفم این بود که با چتربازها به افغانستان بروم و از آنجا فرار کنم و به ایران بیایم و در جنگ شرکت کنم. چون شنیده بودم که ایران و افغانستان مرز آنچنانی ندارد. شانس من تا اینکه به قسمت چتربازان رسیدم، ارسال چترباز به افغانستان کلا تعطیل شد.

خلاصه اینکه علیرغم تلاش و علاقه بسیار نتوانستم به ایران بیایم. خیلی تحت تاثیر خاطرات شهدا و قضایایی که از جبهه ها تعریف می کردند بودم و می خواستم خودم هم آن را تجربه کنم. شهدای ایران بین حزب اللهی و انقلابی ها خیلی محبوب بودند. خاطرات شهدا را برای همدیگر تعریف می کردند. شاید کمتر از شما ایرانی ها خاطره از شهدا نشنیده بودیم.

مردم تبلیغات کمونیست ها را دروغ می دانستند

رسانه های شوروی در جنگ از صدام حمایت می کردند ولی ما رادیو تبریز و رادیو آستارا و... را گوش می کردیم. رسانه های شوروی می گفتند که آیت الله خمینی می خواهد کربلا را به کشور خودش ملحق کند. این تبلیغات روی مردم عادی بی تاثیر نبود ولی اواخر عمر شوروی کار به جایی رسیده بود که هرچی حکومت می گفت مردم می گفتند دروغ است.

حزب‌اللهی‌های باکو به نیت زیارت به سفارت ایران می‌رفتند!

واقعا هم دروغ های شاخداری می گفتند. یک رفیقی داشتیم که می گفت من میخواهم به نیت زیارت بروم سفارت ایران در باکو را ببینم. یعنی ایران تا این حد مقدس بود برای حزب اللهی های آذربایجان. می گفت رفتم دیدم عکس امام و عکس هایی درباره انقلاب روی سفارت کشیده شده. دیدم که انگار نگاه کردن آزاد است و خیلی خوشحال شدم و داشتم به عکس ها نگاه می کردم که یک نفر آمد و عکس امام را نشان داد و گفت این را می شناسی؟ گفتم بله. گفت میدانی هر روز یک دختر 15 ساله ترک را پیشش می برند؟ گفتم گوش من از این دروغ ها پر است.

تا مرزهای شوروی سرجایش بود هیچ ارتباط مستقیمی با ایران نداشتیم. آن اواخر عمر شوروی یک ذره فضا باز شده بود و ارتباطاتی با کنسولگری ایران داشتیم. مثلا نمایشگاه کتاب برگزار می کردند و به ما می گفتند اگر از کتابی خوش تان آمد یواشکی و خیلی خونسرد بردارید و ببرید! کتاب های مذهبی مثل کتب شهید مطهری را می آوردند. یکی از دوستان مان بیش از 200 کتاب از نمایشگاه آورده بود و یک کتابخانه راه انداخته بود. کتاب ها هم البته فارسی بود و ترجمه نشده بود ولی ما از بس با رادیوهای ایران مانوس بودیم، تقریبا فارسی را می فهمیدیم. به خاطر انقلاب به زبان فارسی هم علاقه پیدا کرده بودیم. الان کسی را می شناسم که درس زبان فارسی را نخوانده بود ولی با همین رادیو گوش کردن ها و پیاده کردن سخنرانی ها الان مترجم زبان فارسی شده است.

می ترسیدیم که بعد از امام چه خواهد شد؟

برای رحلت امام مراسمات خیلی مفصلی حداقل در 20 شهر آذربایجان برگزار شد. در نارداران باکو هفت روز مراسم برگزار شد که از نقاط مختلف آذربایجان در آن شرکت می کردند. متدینین هم غم عجیبی داشتند و هم یاس و ترس زیادی. می گفتند که بعد از امام سرنوشت انقلاب چه خواهد شد و آیا کسی هست که بتواند مسئولیت این انقلاب را به خوبی به دوش بکشد؟ بعد که آیت الله خامنه ای به رهبری رسیدند و فرمایشات امام درباره ایشان منتشر شد، همه به یک آرامشی رسیدند. می گفتند اگر امام تایید کردند دیگر تمام است.

آرم جمهوری اسلامی روی سنگ قبرها

حزب اللهی های آذربایجان خیلی دوست داشتند به انقلابی های ایران نشان دهند که ما هم انقلابی هستیم و در کنار شماییم. مثلا وصیت می کردند که روی سنگ قبرشان آرم جمهوری اسلامی حک شود که اگر بعدها مرز باز شد و ایرانی ها به اینجا آمدند ببینند که ما هم طرفدار انقلاب بودیم و با عشق این نظام از دنیا رفتیم. الان کلی سنگ قبر هست که آرم جمهوری اسلامی روی آن نقش بسته است.

تو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، خمینی را تبلیغ می کنی؟

حاج علی اکرام اف عاشق امام و انقلاب بود. تا حالا من هیچ آذربایجانی را به اندازه ایشان عاشق انقلاب نیافتم. ایشان سه بار به خاطر فعالیت های انقلابی به زندان رفتند. ایشان در زندان مسجد ساخته بود و حدود 200 تا 250 نفر در نماز جماعت آن شرکت می کردند. بعد از نماز جماعت هم تکبیر می گفتند و به نفع انقلاب ایران شعار می دادند.

یکی از هم بندان ایشان تعریف می کرد که بخاطر همین کلی از مقامات عالیرتبه به زندان آمده بودند. همه زندانیان را به صف کردند و گفتند اکرام علی اف بیاید جلو. رفت جلو. یکی از مقامات گفت ما تو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، آنوقت خمینی را تبلیغ می کنی؟ بعد به حضرت امام توهین کرد. توهین او تمام شده و نشده، اکرام علی اف شروع کرد فحش دادن به حیدر علی اف رییس جمهور آذربایجان. بعد شب آمدند و او را به انفرادی بردند. زمستان باکو خیلی سرد است. داخل سلول آب ریخته بودند و ایشان تا زانو داخل آب بود. از بالا هم لوله فاضلاب را سوراخ کرده بودند تا آب آن به سر و صورت اکرام علی اف بریزد. پتو هم نداده بودند. در سلول یک سوراخی داشت که اکرام علی اف از آنجا اذان می گفت و هر یک ساعت شروع می کرد به شعار دادن: الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر آمریکا، مرگ بر حیدر علی اف. می آمدند و حسابی کتکش می زدند و یک ساعت بعد دوباره شروع می کرد به شعار دادن. 17روز تمام اینگونه سپری شد. حیدر علی اف گفته بود که انقدر در این شرایط نگهش دارید تا بمیرد. تا اینکه گویا مقام معظم رهبری مقامات آذربایجان را تهدید کرده بود و آنها مجبور شدند ایشان را آزاد کنند. حاج علی اکرام اف بعد از آن دوره زندان به انواع و اقسام بیماری ها مبتلا شد.

Image
حاج علی اکرام‌اف

می خواستم بمیرم و توهین به امام را نشنوم

یکی از رفقا تعریف می کرد که در زندان بودم و دست هایم بسته بود و افسر زندان شروع کرد توهین به امام خمینی. می دانستم که اگر به سمتش بروم بقیه افسرها هم می ریزند سرم و تا می خورم کتکم می زنند. عقب عقب رفتم و خودم را محکم به پنجره کوبیدم تا از پنجره به پایین بیفتم تا بمیرم و توهین به امام را نشنوم.
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

فارغ التحصيلي دانشجوي فوق ليسانس در 90 سالگي (قمري)

پستتوسط pejuhesh232 » شنبه ژوئن 11, 2016 11:28 am

زگهواره تا گور دانش بجوي
فارغ التحصيلي دانشجوي فوق ليسانس در 90 سالگي (قمري)


دفاع دانشجوی ۸۶ ساله از پایان‌نامه قرآنی
مسن‌ترین دانشجوی کشور از پایان‌نامه خود با عنوان «تربیت دینی از منظر قرآن» با موفقیت دفاع کرد.

Image

به گزارش سرویس دینی جام نیـوز، میرقنبر حیدری شیشوان، ۸۶ ساله و متولد ۱۳۰۹ روستای شیشوان از توابع عجب‌شیر است که به تازگی از پایان‌نامه خود با عنوان «تربیت دینی از منظر قرآن» با موفقیت دفاع کرد و دانش‌آموخته مقطع کارشناسی ارشد شد.

وی در هشت سالگی پدرش را از دست داد و با تشویق و هزینه دایی بزرگش، تحصیلات خود را تا مقطع دبیرستان ادامه داد. دیپلم ادبی خود را در سال ۱۳۴۷ اخذ کرد و در سال ۹۱ مقطع کارشناسی را در رشته علوم اجتماعی در دانشگاه آزاد تبریز گذراند. در مهر سال ۱۳۹۲ در رشته تحقیقات آموزشی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی واحد عجب‌شیر پذیرفته شد.

حیدری شیشوان هدف از تحصیل در سن بالا را عمل به وصیت رسول خدا(ص) برای فرا گیری علم و دانش اعلام کرد.

وی که مسن‌ترین دانشجوی کشور محسوب می‌شود، روز هشتم خردادماه از پایان‌نامه کارشناسی ارشد خود در دانشگاه آزاد اسلامی عجب شیر دفاع کرد.

حیدری شیشوان، اعلام کرده که تصمیم دارد تا مقطع دکترا ادامه تحصیل بدهد تا برای درس خواندن جوانان این مرز و بوم مشوق باشد.

وی دارای سابقه کارمندی بانک ملی، آموزگاری آموزش و پرورش عجب‌شیر و متصدی بخش اداری بخشداری عجب‌شیر و بناب است.

حیدری شیشوانی کتابی با نام «فراز و نشیب زندگی من» نیز تألیف کرده که در سال ۸۴ آن را در هزار و ۵۰۰ نسخه چاپ کرده، هم‌اکنون نیز سه کتاب در مورد ائمه اطهار(ع)، قرآن و پیامبران در دست تألیف دارد
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

تفاوت طول روزه ماه رمضان 1437 در كشورهاى مختلف جهان

پستتوسط pejuhesh232 » سه شنبه ژوئن 14, 2016 2:30 pm

تفاوت طول روزه ماه رمضان 1437 در كشورهاى مختلف جهان


روزداری در ماه مبارک رمضان در سال 2016 نسبت به سال 2015 دارای تغییراتی در ساعات طول روزه شده است
که این اختلاف در کشورهای مختلف جهان به خاطر ساعات روز و موقعیت جغرافیایی هر کشور بر روی کره زمین می باشد.

میانگین روزه داری برای کشورهای جهان در سال 2016 در مناطق عربی تقریبا 15 ساعت
و مالزی کشوری است که با 13 ساعت و 36 دقیقه روزه داری کمترین مدت زمان روزه داری را دارد
و بیشترین انها شهر مورمانسك در دور دست های شمال غربی روسیه است که ساعات روزه داری در آن به خاطر عدم غروب خورشید به 24 ساعت کامل می رسد
که علماء دو ساعت را برای افطار آنها فتوا داده اند. مدت زمان روزه داری در دانمارک و نروژ هم به 21 ساعت می رسد.

مسلمانان در جنوب استرالیا فقط 9 ساعت روزه هستند
با استفاده از نقشه ذیل می توانید با ساعات روزه داری در کشوره های مختلف جهان آشنا شوید.

Image
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

اصرار بر حجاب همسر باني كشف حجاب در تركيه

پستتوسط pejuhesh232 » چهارشنبه ژوئن 29, 2016 12:39 pm

اصرار بر حجاب همسر باني كشف حجاب در تركيه


آتاتورک که خود از بزرگترین دشمنان حجاب در دنیای سکولار است همسری داشت که همیشه در انظار عمومی با حجاب ظاهر می شد. این زن مقید بود همواره با حجاب در انظار ظاهر شود.

Image
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

دختر محجبه برنده جایزه مغز برتر در کشور کانادا شد

پستتوسط pejuhesh232 » جمعه جولاي 08, 2016 12:41 am

دختر محجبه برنده جایزه مغز برتر در کشور کانادا شد


به گزارش «شيعه نيوز»، دختر نوجوان مسلمان کانادایی که در رقابت‌های کشوری میان دانش آموزان مدارس آمریکایی در علوم اعصاب و کالبدشناسی مغز و اعصاب شرکت کرده بود در مقام نخست ایستاده و مغز برتر کانادا نام گرفت.

Image

نوران ابومازن برنده نوجوان جایزه مغز برتر کانادا درباره چگونگی مسابقات با فروتنی به خبرنگاران گفت: همه شرکت کنندگان در این رقابت رفتاری خوب و دوستاانه داشتند و من به آنچه همگی در این مسابقات به آن دست یافته‌ایم افتخار می‌کنم.

ابومازن یکی از 14 دانش آموز دبیرستانی بود که از سرتاسر کشور کانادا به دور نهایی مسابقات در دانشگاه مک مستر در هامیلتون واقع در آنتاریوی کانادا راه پیدا کرده بود تا در مسابقات ملی برین بی در کانادا شرکت کند.

در این رقابت‌های دشوار و تنگاتنگ دانش آموزان نوجوان دو به دو و رودر روی یکدیگر به سئوالات پیچیده علوم اعصاب و کالبدشناسی مغز و اعصاب پاسخ دادند تا مغز برتر کانادا شناخته شود.

این دانش آموز مسلمان و محجبه کانادایی که اکنون در سال آخر موسسه دانشگاهی واترلو تحصیل می‌کند قصد دارد برای تحصیل در علوم زیستی به دانشگاه واترلو وارد شود. او که رویای پزشکی در سر دارد می‌گوید: علوم مغز و اعصاب در موارد زیادی در آینده شغلی و تحصیلی من نقش ایفاء خواهند کرد.

در این مسابقات که ابومازن مقام نخست را کسب کرد، استفانی سوانسون گوئلف مقام دوم و لینگ یانگ اتاوا در رتبه سوم قرار گرفت و سه نفر برتر مسابقات به ترتیب جوایز و کمک هزینه تحصیلی 1هزار و 500 دلاری، 1 هزار دلاری و 500 دلاری دریافت کردند.

ابومازن همچنین می‌تواند در یک دوره اینترنی تابستانی در آزمایشگاه علوم مغز و اعصاب شرکت کرده و نماینده کانادا در مسابقات بین‌المللی نیز خواهد بود. رقابت‌های برین بی بین‌المللی از 30 ژوئن تا 4 جولای در کپنهاک دانمارک برگزار می‌شوند.

مسلمانان 3.2 درصد جمعیت کانادا را تشکیل می‌دهند. و طبق آژانس آمارگیری کانادا، یکی از رو به رشدترین جمعیت‌های کانادا محسوب می‌شوند. در ده سال گذشته جمعیت مسلمانان کانادا رشد 82 درصدی داشته و از 570 هزار نفر در سال 2001 به بیش از 1 میلیون در سال 2011 رسیده است.
pejuhesh232
 
پست ها : 2243
تاريخ عضويت: سه شنبه دسامبر 07, 2010 11:22 pm

قبليبعدي

بازگشت به برای آئین اعلی

cron
Aelaa.Net